رودان خشکسار
درباره :
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
تماس با نویسنده
پروفایل
نویسنده
دسته بندی موضوعی
شعر روز(٤)
زمستان من(۳)
رودان خشکسار(۱)
جهنم سبز(۱)
آرشیو
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
لینک دوستان
انجمن ادبی مهاباد
عاشقانه های تلخ
نقب به خاشاک
یشم سیاه
رازهایی برای نگفتن
خزان زاده
شعر وشاعری
raspberry girl
اینک ما
مردمک
انجمن کلاغ های کوتاه نویس
هه واره چه له نگ نشینه کان
اهریسا
در کمانه
فصلی سراسر دلهره
ماهی که قلابی از آب در آمد
غریبانه
تازه های ادبی
سیلوانا
شهر سنگستان
زن کاغذی
اسحاقی(بی تابانه ها)
printemps
درخشش پارسی
سلام همسایه های 5
قاب شکسته
مردمکان
وبعد می افتم در مسیر یک چشمه
...و شعر ها همه ایهامند
عاشقانه های تلخ
روئیای نقره ای من
ده فته ری خه م
درختان ایستاده می میرند
دبیر خانه دائمی شعر جوان کرج (حلقه اتفاق)
خلع آواز
مرجان های دریایی
فصل پنجم
نابخشوده
فصل پنجم
چی بگم والله؟!
گمشده ها
انجمن شاعران وبلاگ نویس
ملودی
نیمکت
پنجره سکوت
راهنمای شهر مهاباد
سینما وداستان
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوست یـابی
آمار و خروجی وبلاگ
rss 2.0

لوگوی دوستان

مرگم را فریاد می زنند و
عشق
می گوید تسلیم
بازی که می دهندم
در
تاریکی
...
چه سکوتی!
تو را که میخوانم
همه ساکت میشوند
تو را دوست دارم و
سکوت
انتهای کوچه
دست به دامان گلهای یاس شده است
بخند...
...
و من آرام آرام
می پوسم
تا تو
پوسیدنت را
جشن بگیری
بپوس
بخند
بمان!
(دستهایم خونیست)
...
هفت ماه پیش
پارک لب رودخانه
من بودم و تو و
کلاغ هایی که دسته می شدند
تا میهمان خنده هایمان باشند.
دیروز
پارک لب رودخانه
من بودم و
کلاغ هایی که دسته می شدند
تا آزارم دهند..
.....................................
چه قدر بیزارم
از التهاب
پرده های هیچ
که
در
هیچ
فرو می روند...
...
آن سو تر از
چشمانی
که با امید بسته می شوند
وبا
ناامیدی
باز
زندگی
دربستری از بودنی ها
ج
ا
ر
ی
س
ت
...
این اواخر دیگه شعرم باهام رابطه خوبی نداره...
کوتاه آمده ام بودنت را...
چشمانت که در تکرار زاده می شوند
آن سو تر از خطوط زندگیم
پای بر جا
مانده اند.
...
می روم
تا
در سکوت بمانم
دیگر حضور نیم مرده دستهای هیچ کسی
مرا به خویش نمی خواند.
...
مرا
صدای خواندن نیست
وتو را
هوای نوشتن
یادت هست
روز نبرد
همان روز سهمگین سرخ
زیر بارانی از گدازه های عریان
بر دشت ها گور گرفته ره سپردی
تلی از مردگان
وجنون زدگانی که فریاد میزدند...
یادت هست
کوه های مه گرفته
در لرزشی غریب
شانه خالی کردند از بودن...
مرا
صدای خواندن نبود
و تو را
هوای نوشتن
یادت هست
دست هایت
غروب را نشانه رفتند
و گفتی
بخوان...
...
من در این دیر مقرنس
شب و روزم
جاریست
من در این
خواب به هم خورده دم گاه سحر
(بستر خون ولجن)
دلبر خاکی خود را
همچو تندیس بلورین زمین می بینم
همچو تکرار ملول شب و روز
که به زنجیر زمان پابندست...
...
زندگی
طرحی است از
خطوط د و ر
در انحنای تردید
(خط کشت را بردار) .
...
در
سکوت
آمد و در
سکوت
محو شد
فکری که بارها مز مزه اش کرده بودم.
...
باران
که نبارد
التهاب کوچه را بارور نخواهیم بود
باران
که نبارد
دست هامان برای حلقه شدن
بهانه های گمشده را به زنجیر نمی کشند
باران
که نبارد
در تمام خودم غرق می شوم.