می گفت

پدرم می گفت

از تمام روزهای پیش رو

تو می مانی و تو

تو و نگاه خیس و رو به تکرار روزهای پشت سر

 

پدرم می گفت

کودکی هایت را باد خواهد برد

تو می مانی و یک دنیا

که به انتهای خواست تو دو رو نزدیک است

پدرم می گفت

خم که به ابرو بیاوری

 قامتت  خم میشود زیر تکرار ناگزیر

آمدن ها و رفتن ها

بودن ها و نبودن ها

خواستن ها ونخواستن ها

چشم که فرو بندی

آرامی و آرامشت را به غارت می برند

زبان که بگشایی

لگد مال ایده های دور ونزدیک آشنا و بیگانه خواهی بود

پدرم می گفت

به دستانت بیاموز خستگی را

به قامتت ایستادن را

به چشمانت باز ماندن را

بودن را یاد بگیر

نیستی را بیاموز

...

پدرم می گفت

...

 

 

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
شاسوسا

این جمله(ژدرم میگفت) بار غم واندوه نهانی رو میرسونه و آدم احساسا میکنه همه ی این درس ها حاصل یه تجربه ی تلخه و به خواننده القا میشه پدرم میگوید بهتر نیست! به روزم زروان بیا

سودی

سلام ..... خوبید روزگار بر وفق مراده عالی بود.............. به راستی که ما می مانیم و...